باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

+ نوشته شده در
90/09/04ساعت   توسط
|
بدينوسيله درگذشت بانو ام ليلا حسين ابادي همسر محترم آقاي فياضي را به خانواده محترم ايشان تسليت عرض كرده و از خداوند متعال علو درجات براي ان مرحوم و صبر جزيل براي بازماندگان را خواستاريم
+ نوشته شده در
90/09/04ساعت   توسط
|
این پیام را آقای حسن اذریار برای وبلاگ ارسال نموده اند که دعوت می کنیم آن را مطالعه بفرمائید:
بنام خدا هردم به گوشم می رسد اوای زنگ قافله /این قافله تاکربلا دیگر نداردفاصله/ در استانه ماه محرم ضمن التماس دعا از کلیه هم ولایتی های گرامی ودعوت به هرچه باشکوه برگزار شدن مراسمات محرم ،توجه به پیام عاشوراو اهداف اباعبداله(ع) از قیام، مهمترین درس برای ماوضمنا فرصت مناسبی برای همدلی بیشتر در جهت ابادانی روستا می باشد.لذا ضمن دعوت همه اقشار، سعی گردد ضمن جلوگیری از حرف وحدیثهای حاشیه ای در قبال عزاداری ها،به یک همایش بزرگ با تشکیل کارگروهای تخصصی جهت مشخص شدن اهداف همه دلسوزان ابادانی روستا ،اعم از برادران وخواهران،تشکیل وبرنامه های منسجم جهت جلسات اینده نیز مشخص گردد.ضمنا این حقیر نیز چنانچه موثر باشم از هیچ کمکی دریغ نخواهم کرد.والسلام
پاسخ وبلاگ:
سلام خدمت آقای اذریار
خوشحالیم که به این امر اهمیت قائلید خدمتتان عرض شود که برو بچه ها نیز طبق تصمیمی که حدود ۱ ماه پیش گرفتند به دنبال برگزاری همایشی با حضور مسئولان و. مردم در ایام محرم در روستا هستند که در صورت رسیدن به توافق اطلاعیه آن در وبلاگ منتشر خواهد شد. بدون شک این همایش و هر حرکتی دیگر باید با حضور همگانی همراه باشد مخصوصا دوستان عزیزی مثل شما که به روستا بیشتر دسترسی دارید.به هر حال از صمیم قلب می خواهیم شما نیز برای برگزار شدن آبرومندانه این جلسه فعالیت موثر داشته باشید
با تشکر از همکاری شما دوست و برادر عزیز
+ نوشته شده در
90/08/30ساعت   توسط
|
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد خدا را شكر خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است. ____________ _________ خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم. ____________ خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم. ___________ خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم _________ ________ _ خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم. _________ _ خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن. _________ خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم. ____________ خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم. ________ خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام. خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم. خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم. خدا را شكر...خدا را شكر...خدا را شكر
ارسال مطلب از حسین گل محمدی
+ نوشته شده در
90/08/07ساعت   توسط
|
بر اساس گزارش یکی از دوستان ، راننده ی قدیمی روستا که مسئولیت جابجایی مردم روستا را با مینی بوس از روستا به شهر(سبزوار)بر عهده داشت؛کار خود را دوباره آغاز نمود.
آقای ذبیح الله جلایرنیا که در بین مردم روستا و حتی منطقه با نام ذبیح الله راننده شهرت دارد راننده ی چند دهه ی اخیر روستا می باشند؛ایشان هر روز هم صبح هم عصر مسافران روستا را به شهر جابجا می نمود و هر روز با مینی بوس خود با ان رنگ و بوق خاص آسفالت مسیر حسین آباد سبزوار را زیر می کرد و هیچ گاه او را به چهره عبوس و نارحت نمی دیدیم و همیشه چهره خندانی داشت و هیچ گاه نبود کسی از او گلایه و شکایتی داشته باشد.
اما ایشان در یک سانحه ی رانندگی در همین مسیر خسارت جسمی سختی را متحمل شد و چند سالی را خانه نشین شد تا جاده ی حسین آباد سبزوار دیگر شاهد حضور او و مینی بوسش نباشد.جای خالی او و مینی بوسش بسیار در روستا احساس می شد تا جایی که مسافران روستا در اولین سال از وقوع این سانحه برای رفتن به شهر سرگردان بودند.
ایشان بعد از گذراندن دوره نقاهت و به دست اوردن بهبودی کامل بعد از دو سه سال دوباره با مینی بوسی جدید به جاده بازگشت.و دوباره خاطرات او و مینی بوسش در ذهن ما تازه شد.با آرزوی سلامتی همیشگی برای ایشان و دعای خیر هم ولایتی ها امیدواریم ایشان را سال های سال در حال خدمت رسانی به هم ولایتی ها ببینم.
از آقای حسین حسین آبادی(ابراهیم حاج اکبر ) که این خبر را به اطلاع ما رساند، تشکر می کنیم.
+ نوشته شده در
90/07/29ساعت   توسط
|
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند,
در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.
ارسال مطلب: حسین گل محمدی
+ نوشته شده در
90/07/24ساعت   توسط
|